گالری لینک دوستان

جدید ترین مطالب وبلاگ دوستان بیانی

گالری لینک دوستان

جدید ترین مطالب وبلاگ دوستان بیانی

لطفا از صفحات دیگر بازدید کنید

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۵، ۲۱:۵۴ - من بانو
    :)

عکس نوشته

乇レ刀ª乙 | جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ق.ظ

عکس نوشته های احساسی

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته های احساسی


عکس نوشته های جدید

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته های جدید


عکس نوشته های فلسفی

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته های فلسفی


عکس نوشته مخصوص پروفایل

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته مخصوص پروفایل


عکس نوشته تیکه دار

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته تیکه دار


عکس نوشته های تنهایی

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته های تنهایی


عکس نوشته تیکه دار2

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته تیکه دار 2


عکس نوشته های انگلیسی

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته های انگلیسی


عکس نوشته 96

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته 96


عکس نوشته های جدید 96

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته های جدید 96


تکست یه خطی مخصوس استاتوس

Fazkhone.blog.ir

تکست یه خطی مخصوس استاتوس


عکس نوشته خدا

Fazkhone.blog.ir

عکس نوشته خدا







کلمات کلیدی : عکس نوشته عکس نوشته های غمگین عکس نوشته جدید عکس نوشته احساسی تکست گرافی عکس پروفایل عکس های غمگین عکس زیبا عکس های نوشته عکس نوشته جدید عکس نوشته96 عکس شاخ فاز سنگین فازخونه فاز جدایی تنهایی تنها فاز تنهایی فاز بی کسی فازلش تنهاترین لیست عکس نوشته ها لیست عکس های شاخ عکس های فلسفی عکس نوشته های انگلیسی عکس انگلیسی انگلیسی عکس نوشته انگلیسی عکس نوشته خفن عکس نوشته تاریک عکس خونه عکس جدایی شاخ بی مخ عکس دپ چ عکسی موقعه جدایی بزارم پروفایلم پرفایل عکس واسه پروفایل عکس واسه استاتوس پروفایل عکس واسه پروفایل لاین عکس واسه پروفایل تلگرام عکس لش عکس خونه photography
  • 乇レ刀ª乙

دانلود ارشیو رمان های جدید

乇レ刀ª乙 | چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

Fazkhone.blog.ir
نام رمان : رمان آخرین برف زمستان
به قلم : فاطمه ایمانی


دانلود رمان مهاجر از الما.ف
Fazkhone.blog.ir
نام رمان : رمان مهاجر
به قلم : الما.ف
دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی
Fazkhone.blog.ir
نام رمان : رمان زخم پاییز
به قلم : معصومه آبی
دانلود رمان دسیسه از ش.شادمهری
Fazkhone.blog.ir
نام رمان : رمان دسیسه
به قلم : ش.شادمهری
دانلود رمان رسوایی از مهسا موحد
Fazkhone.blog.ir
نام رمان : رمان رسوایی (جلد دوم رمان کبودی های زیر پوست شهر)
به قلم : مهسا موحد

رمان ان دی ای از سحرنورباقری

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان ان دی ای (جلد دوم رمان محله ی ممنوعه)

به قلم : سحرنورباقری


رمان تمنای وصال از الناز محمدی

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان تمنای وصال

به قلم : الناز محمدی


رمان بیداری خون آشام از تیم اورورک

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان بیداری خون آشام

به قلم : تیم اورورک


رمان شیفت خون آشام از تیم ارورک

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان شیفت خون آشام

به قلم : تیم ارورک


دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان عروسک جون

به قلم : فاطمه ایمانی


رمان همکارم میشی از ستاره چشمک زن

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان همکارم میشی

به قلم : ستاره چشمک زن


رمان عروس مرده از مژگان زارع

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان عروس مرده

به قلم : مژگان زارع


رمان سیاه بازی از مدیا خانم

Fazkhone.blog.ir

نام رمان :رمان سیاه بازی

به قلم :مدیا خانم


رمان در انتهاترین نقطه شب از الناز دادخواه

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان در انتهاترین نقطه شب

به قلم : الناز دادخواه


دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان سوران

به قلم : مهدیه مومنی


دانلود رمان بی تو با تو بودن از حانیه رحیمی

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان بی تو با تو بودن

به قلم : حانیه رحیمی


دانلود رمان رویای بلند از مهسا صفری

Fazkhone.blog.ir

نام رمان : رمان رویای بلند

به قلم : مهسا صفری


کلمات کلیدی : دانلود رمان , رمان , دانلود رمان جدید , رمانسرا , رمان خونه , رمان جدید , رمان های جدید , جستجوی رمان , roman
  • 乇レ刀ª乙

رمان تمنای وصال

乇レ刀ª乙 | يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳ ق.ظ

نام رمان : رمان تمنای وصال


به قلم : الناز محمدی

  • 乇レ刀ª乙

دخترک خیانت کار

乇レ刀ª乙 | شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۵ ب.ظ



روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر کردند بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! کردن به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شهری دیگر رفته بود در این مدت برای دخترک خاستگار امد و دخترک بدونه هیچ دلیلی به آن پسر جواب مثبت داده بود گذشت و گذشت تا پسرک امد برای عید با هزار و یک رویا ...

عید شد و پسرک به همراه خانواده اش برا عید دیدنی رفتند خانه خانواده دخترک که ای کاش هیچوقت نمیرفتن ....


پسری در کناره پدره دخترک ایستاده بود که پسرک هیچوقت اورا ندیده بود سلام و احوال پرسی کردند و نشستن و گرم حرف زدن شدند پسرک تو فکر این بود که آن پسر کیست دخترک در آشپز خانه داشت وسایل پزیرایی را اماده میکرد که مادره دخترک به پسرک گفت که برود و به دخترک کمک کند. پسرک رفت پیشه دخترک و دخترک با جساتی بی حد از پسرک پرسید پسره خوشتیپه پسرک با کنجکاوی پرسید راستی این کیه .دخترک گفت نامزدمه مگه نمیدونستی ....؟



پسرک انگار دنیارا برسرش خراب کرده باشند گفت چی ؟؟؟؟کیه ؟نامزدت!!!!!

گفت مگه قرار نبود ما......

دخترک بدونه جواب دادن سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت.... پسرک همان جا پاهایش سست شد و افتاد زمین همه ی رویاهایش نابود شد پسرک بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرد و با چشمانی گریان بدونه هیچ حرفی از خانه زد بیرون و رفت به همان شهری که رفته بود پسرک دنیایش نابود شده بود بعد از یک ماه کارت عروسیه عشقش رو براش فرستادن پسرک برگشت به خانه و رفت به عروسیه همه کسش .درهمان شب پسرک خود کشی کرد و ۲ماه رفت کما بعد ۲ماه پسرک به هوش امد و فقط تنها چیزی که گفت .گفت عشقم زندگیش خوبه .اخه چرا اینکارو کرد ؟و هزار و یک چرا ؟ذره ذره آب میشد

هی روزگار نامرد

  • 乇レ刀ª乙

رمان عروسک جون

乇レ刀ª乙 | سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۹ ب.ظ
  • 乇レ刀ª乙

رابطه

乇レ刀ª乙 | شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۱۱ ب.ظ

رابطه ها از جایی خَراب میشَن

که صَمیمی تَرین دوستاتون

 میفَهمَن یِکیو با تَمام وجودت دوست داری....❤️

  • 乇レ刀ª乙

داستان کوتاه

乇レ刀ª乙 | شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۷ ب.ظ

داستان کوتاه وقتی یک پسر بچه عاشق می شود


من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود.

اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!

 پیرزن همسایه چندماهی داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...

اما پشت دیوار، حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه...

واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و نت هارو جابجا کردم و دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه قو، شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیرزن جیغ میکشید و روح چایکوفسکی هم توی گور می لرزید

تنها کسی که لذت می برد من بودم، پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.

همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در و ممنون عزیزم های هرروز و صدای بد پیانو...

 تا اینکه یه روز پیرزن مُرد! فکرکنم دق کرد، بعد از اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...

یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش اما دیگه لاغر نبود! عینکی هم نبود! تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه، تن خودمم داشت میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکی هرچه تمام اجراکرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها.

از جاش بلند شد تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...!

اسمش شده بود:

« وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود »

  • 乇レ刀ª乙

رمان در انتهاترین نقطه شب

乇レ刀ª乙 | جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ب.ظ

نام رمان : رمان در انتهاترین نقطه شب (جلد سوم رمان درنده تاریک شب)


به قلم : الناز دادخواه


حجم رمان : ۹.۷۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۴۱ کیلو بایت نسخه ی epub


خلاصه ای از داستان رمان:

چه رازی در این شب نهفته است که تمام راه ها و امید ها به تاریکی این شب ختم می شود و چیست راز و رمز ها و قول و قرار های تاریکی که در پس سیاهی شب سر به مهر مانده اند!… و چه حسی دارد این تاریکی مطلق! تاریکی که می رود تا با ولع تمام روشنایی وجودت را ببلعد و زمانی به خود آیی که چیزی جز قلبی به تاریکی شب باقی نخواهد ماند… و



فرمت رمان:pdf,apk,java,epub


جعبه دانلود گزارش خرابی
صفحه ی اول رمان:

خیره بودم به سیاهی شب، شبی بدون ماه ابری و تیره و حتی بدون کورسوی نور ستاره! چیزی درونم موج میزد که هم نیمی از وجودم از داشتنش غرق لذت بود و نیمه دیگرم بیزار. سکوت همه جارو فرا گرفته بود، سروصداها خوابیده بود انگار موج نیروی منفجر شده چند ساعت پیش همه رو به سکوت وادار کرده بود.

روحم قوی تر شده بود و جسمم ضعیف تر، بدن لاغرم بعد این همه تحمل درد و سختی توان تحمل یکجای چنین موج و فشاری رو نداشت. سعی کردم به درد سرم و گز گز دستم که به خاطر شکستن شیشه خونریزی داشت بی تفاوت باشم. به عقب برگشتم چشمم روی کالبد بی جان و یخ زده مردی که بیش از اندازه دوستش داشتم خیره موند. با ضعف عقب رفتم و گوشه ای از کلبه نشستم سرمو روی دست هام قرار دادم و چشم هامو بستم دلم نمیخواست تصاویر رو به روم رو ببینم و اتفاقات دوباره در ذهنم تکرار بشه. سکوت و بی حسی کودک در بطنم هم برام ازار دهنده بود نمیتونستم هیچ حس و واکنشی رو ازش احساس کنم و کم کم داشتم دچار وحشت از این می شدم که نکنه این فشار ها همه و همه اثر بدی روش گذاشته باشه.

ساعت ها گذشت و من غرق بودم، غرق امروز خودم، غرق شوک های پی در پی که هر کدوم زخمی به روح خسته ام بود و هنوز هم درجه حماقتم رو باور نکرده بودم که چه ساده فریبم دادند و بازیچه ام کردند.

نمیدونم چند ساعت گذشت زیر دلم دچار دردی موضعی شده بود و حس میکردم بدنم داره خون از دست میده، ولی وقتی هوا رو به سپیدی رفت صدای گام هایی شتابزده از بیرون به گوشم رسید ولی حتی نای سر بلند کردن هم نداشتم نهایت نیرو و توانم رو برای از بین بردن اون پست فطرت استفاده کرده بودم و الان فقط دلم میخواست چند لحظه دنیا برام بی حرکت شه و مجالی برای درک دانسته هام بدست بیارم. صدای ئحشت زده و آشنایی توی کلبه پیچید و کسی که مدام اسممو صدا میزد ولی چشم هام برای باز شدن یاریم نمی کردند، حلقه شدن دست هایی بزرگ، قوی، مردانه و بیش از حد گرمی رو دورم حس کردم و قبل اینکه غرق دنیایی از بی خبری ها بشم حس کردم روی دست های نیرومندی شناور شدم و فقط صدای ملایم اما خشنی در گوشم گفت:

– طاقت بیار کت. میبریمت یه جای امن.

جز تاریکی و سکوتی که همه جارو فرا میگرفت چیز دیگه ای حس نکردم.​

ساعات زیادی رو در تاریکی بیهوشی به سر بردم با دردی که مدام تو سر و تنم میپیچید و قطع می شد گاهی صدای قدم هایی که اتاق رو طی میکرد و گاهی صداهای پراکنده و هیاهو و گاهی هم سوزشی توی دستم که نشون از مسکن هایی میداد که مدام بهم تزریق می شد.

پلک هام مثل یه وزنه ۱۰ کیلویی سنگینی می کردند و نمیتونستم بازشون کنم. بلاخره بعد از کشمکش زیاد تونستم پلک هامو حرکت بدم، اتاق تاریک بود فقط نور کمی اتاق رو روشن نگه داشته بود. تصاویر جلوی چشمم تار بودند با سستی تو جام حرکت کردم و سعی کردم نیم خیز شم با اخ ملایمی که گفتم دست گرم و قوی پشتم قرار گرفت و بهم کمک کرد. به چهره اش خیره شدم تصویر تار کم کم واضح شد و تونستم سایه دیوید رو تشخیص بدم. با ضعف گفتم:

– چقدر خواب بودم که تورو نگهبان من گذاشتن؟

پوزخندی زد و گفت:

– خوشحالم دوباره به دنیا برگشتی.

– متاسفم که بهوش اومدم. بی خبری بهترین حالته!
رمان در انتهاترین نقطه شب از الناز دادخواه


  • 乇レ刀ª乙

رمان بی تو با کو

乇レ刀ª乙 | چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ب.ظ


نام رمان : رمان بی تو با تو بودن


به قلم : حانیه رحیمی


حجم رمان : ۱۱.۱ مگابایت

 پی دی اف , ۱.۳۵ مگابایت

 نسخه ی اندروید , ۱.۳۹ مگابایت

نسخه ی جاوا , ۳۹۷ کیلو بایت

 نسخه ی epub


خلاصه ای از داستان رمان:


داستان درباره دختری شیطون به اسم آنیاس که هر جا میره کسی رو برای کل کل کردن پیدا می کنه.تا این که طی یه اتفاق با فردی آشنا میشه که…



فرمت رمان:pdf,apk,java,epub



  • 乇レ刀ª乙

دلنوشته

乇レ刀ª乙 | چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ


هیچکس خودش را در هیچ رابطه اى مقصر نمیداند

همه ى ما آنقدر غرور داریم،

که همیشه حق را به جانبِ خودمان میدانیم

از نظر خودمان،فرشتگانى هستیم،

که داشتیم زندگیمان را میکردیم

که یک نفر آمد و ما را با خاک یکسان کرد و رفت...

داخلِ شعرها

داخلِ متنها

میگردیم دنبالِ جمله اى که طرف مقابل را بکوبد و

ما را مظلوم ترین آدمِ دنیا نشان دهد...

گاهى یادمان میرود آدمى که الان میخواهیم سر به تنش نباشد،

تا دیروز پُزَش را به عالم و آدم میدادیم!

کمی انصاف داشته باشید..



  • 乇レ刀ª乙